نه این جا جای خوبی نیست برای عاشق شدن.نه .حرفش را هم نزن.محور و مدارش بر نبودن است.اعتقاد راسخی به نشدن دارد.به نرسیدن.من آدم پوچ گرا و مایوسی نیستم ولی یقین دارم ناف عاشقی را با رنج بریده اند.با دلتنگی.کدام فیلسوف است که امشب از فلسفه ی عشق بگوید برایم وقتی نیستی .وقتی ندارمت.وقتی چیستی و چرایی ت شده وهم و چگونگی ت خیال.کدام عالم خدا دیده است که بتواند آرامم کند به  لذت رنج و فراق وقتی صدای خنده های  دستهای به هم رسیده امانم را بریده.کدام آغوشی می تواند شبیه ترین  به تو باشد.کدام عطری بوی تنت می شود برای مستی چون من.کدام روانشناسی می تواند آرامم کند به آمدنت .به بودنت.به ماندنت.وقتی می دانم پاهایت عزمشان سوی در است.کدام خدایی می تواند سرم را به دامان بگیرد و از اشک هایم خسته نشود. سراپا دلهره ام از همان سلام اول.از همان حالتان خوب است؟از همان  دیدار اول. من تمام ثانیه های با تو بودن را به فکر روزهای بعد از تو گذراندم. من زهر کردم به خودم تمام  این روزها را.زبان قلمم لال است.فقط چند نفس دیگر بمان.به یقین تو یکدانه اتفاق خوبه زندگی کوتاه منی.امان بده ادامه داشته باشی.امان بده اعتمادم جان بگیرد ولی فاجعه از این بیشتر که جنست برای نماندن است. آیا تمام اتفاقات خوب این قدر زود تمام می شوند؟من از من بد از تو می ترسم .می ترسم با من راه نیاید. می ترسم توانم را ببرد سمت کم طاقتی.می ترسم از من بعد از عاشق شدن...می ترسم به زمینم بزند...

/ 0 نظر / 21 بازدید