مردی به بلندای گردش روزگار

دقیقا یادم نمیاد اولین بار کی و کجا دیدمش...

ولی در اولین نگاه یه مرد بلند قد با تیپ بچه بسیجی های دهه پنجاهی که بزور یه کت بزرگتر و بلند تر از خودش رو تنش کرده بودن...

سرش زیر بود و گام های بلندی برمیداشت ... انگار یه کلاف پیچیده رو داره باز میکنه ...

یادم نیست که تا کجا دنبالش کردم ...

ولی خوب یادمه که میخواستم برم بشینم تو مغزش و ببینم چی توش داره میگذره ...

بعد از اون روز بازم دیدمش و همش همین یه موضوع مغزم رو مشغول کرده بود که این گام های بلند و چهره ی تو فکر کیه و به چی فکر میکنه...

بعد از نمایشگاه رسانه های دیجیتال تو چنتا همایش و نمایشگاه های دیگم دیدمش...

موجود عجیبی بود ... همین که همه جا بود برام کافی بود تا بشینه یه گوشه ذهنم و جز رویاها و ارزوهام بشه که کاش میشد یه راهی پیدا کرد باهاش اشنا بشم ...

اخرین باری که دیدمش نمایشگاه قران بود که از سمت ورودی که رفتیم دیدمش... نمایشگاه رو دور زدیم ...و باز در  اون سمت بود... در ال استرس و لند حرف زدن با یه خانومی ...

دیگه برام جا افتاده بود که با اون چهره حزب الهیش..یا حراستیه یا اطلاعاتی ...

وای بدجور تو ذهنم بود که این کیه و چجوری میشه بهش دسترسی پیدا کرد...

گذشت .... 

تا یه شبی که بی مقدمه یکی از بچه های گروه اومد گفت فضای مجازی کار میکنی...

منم که بعد این یکی و دوسال دور افتادن از فضای خبری.... با چنتا از بچه های خبری سر دمشق و کربلا و زندگی شخصیم هم کلام شده بودم...

یعد این مدت و گیر دادنای مامان اینا سر اینکه خونه نشین نمون افسرده میشی ...بهترین گزینه جلو پام بود...

اونم کجا فارس....

اون شب همه سعی و تلاشم رو کردم که نظر اقای محمدیان از معرفی من عوض شه و دوستامو معرفی کنه ...اما زیر بار نرفت و گفت میگم اقای حسین پور تماس بگیره..

بعد از ظهری بود و من نه منتظر تماس بودم نه هیچی ....برعکس همیشه تلفن ناشناس رو جواب دادم..

تن صدا یه مرد میانسال بود وقتی خودش رو معرفی کرد ... تو ذهنم یه پیرمرد نیمه کچل حدود 50 سال با ته ریش سفید و عینک رو سر یا اویزون روی بلیز مد نظرم اومد که داره باهام حرف میزنه ..

برا همین با فراق خیال که دارم با یه ادمی جای بابام میحرفم با همون شرو شوره همیشگی نظر دادم و حرف زدم ...

بی مقدمه اسمشو سیو کردم آقای حسینی نژاد ..منتظر بودم تو وایبر یا واتس اپ اثری ازش ببینم که نبود ...

تا دو روز بعد ...

یعنی جمعه ... بچه ها.. گروه وایبرمو منتقل کردن به واتس اپ .. یادم اومد روح اله مهدوی وایبر نداره و تلگرام داره رفتم که ادش کنم ...

اووووه .... وااااای ... چی میبینم ... الف ... آقای حسینی نژاد .... هااااااع....تعجب

این کیه پشت تریبون وایساده ....یعنی عکس خوده همون اقاهس؟؟؟

نههههههههههههعععععععععععععععععععععععععع

امکان نداره اون که یه پیرمرد کچل عینکی بود ...

با همون ناباوری و شوکه از ادمی که نمیشناختم پرسیدم این عکس خودتونه ...

:)))

یه لحظم به ذهنم خطور نکرد که خب من شماره این بشرو سیو دارم ...

صحبت خوبی بود ...

بعد این مدت دپرسیون اولین شبی بود که دو ساعت براحتی خندیدم بدون ادا و از ته دل شاد بودم...

شاید چون یکی از ادمایی که رو نیمکت ذخیره ذهنم نشسته بود رو کشف کردم..

برعکس این چند روز که حال و حوصله دیدن اون بشر پیرو کچل و خپل و نداشتم ...

پر از انگیزه شده بودم که برم از نزدیک ببینم کیه ....

و رفتم....

پایان ...

/ 5 نظر / 25 بازدید
هم صحبت

سلام عزیزم خیلی خوشحالم که دوباره و از ته دل می خندی امیدوارم این دیدار یه نقطه عطف باشه برای یه شروع تازه

آزاده

با چند روز تاخیر تولدت مبارک عزیزم[قلب][ماچ]

آزاده

بیادتم مراقب خودت و دلت باش

بیستاب

سلام ستوده عزیز خوبی؟ می بینم که تو هم خیلی وقته که ننوشتی؟ ایام به کامه؟

آزاده

هنوزم به اینجا سر میزنم ❤