چشمهایش

یک روزهایی می خوری به درهای تمام بسته.بدون هیچ درز و شیاری.به بن بست.به تنهایی که زل زده توی چشم هایت.دقت کنید چه می گویم. تنهایی!! تنهایی وجدان ندارد. وجدان ندارد که می بیند دست و پا زدنت را و آرام است و برقرار. تنهایی وجدان ندارد که عصر چند روزی مانده به پاییز (عصرهای سراسر دستپاچگی)  تمام خرابه های روزهای عمرت آوار می شود روی سرت و همدلی نیست برای سخن. همدلی نیست تا فهمت کند . عذابم می دهد این عجز نا تمام  و بی پاسخ. ما آدم های خوبی برای هم نیستیم. تو تنهایی. من تنهایم . ما انسان ها تنها های خوبی هستیم .گاهی حاضرم تمام روزهای خوشم را بدهم فقط دست هایم را کمی محکم تر بگیری .من اشک بریزم .بهانه بگیرم .تو اشک بریزی پا به پای من .نفسم بند برود از بغض .تمام شوم روی دست هایت. خدای تنهایم. غرق شده ام. نه به سان یونس ت به مراتب پشیمان تر به مراتب درمانده تر به مراتب تنها تر...

/ 0 نظر / 15 بازدید