پرواز ...

من فقط به حرف آن بالایی گوش کردم. خواستم برای یک بار هم که شده امید را بگیرم و بنشانم توی دلم. من که خوشبختی را از نزدیک ندیده ام. خواستم امید را بهانه کنم تا شاید برای یک بارهم شده خوشبخت شوم. دل بستم ولی خدا می داند با چه ولوله ای. دل بستم ولی عرش می داند با چه دل آشوبی. من فقط به حرف آن بالایی گوش کردم . دل بستم با چه امیدی. اینجا همه خبر دارند نظرباز اهل امید نیست. اهل حرف های همه چی خوب است و سرجایش و این ها نیست. خواستم امید را از نزدیک ببینم . خواستم برای یک بار هم که شده یک لب خند گشاد بگذارم کنار روزهایم . مثلا یک دل سیر بخندم بی ترس اینکه بروی. یا مثلا دست هایت را بگیرم بدون دلشوره. مثلا مطمئن باشم تا روزی که مرگ میاید سراغم نفس های تو میخورد توی صورتم. یا حتی مثلا اینقدر چشم هایت را نگاه کنم چشم هایم شکل تو بشود. امید بستم بی خبر از ضرب آهنگ پاییز. پاییز نیامده بوی رفتن میدهی. بوی بر باد دادن امیدهایی که دخیل بسته بودم. خواستم برایت بنویسم که امیدم را برهم نزنی و بمانی ولی شوق حرفهایت باورم داد به اینکه دنیای بهتری چشم انتظارت مانده. برو .من میدانم انتظار یعنی *اغمای روان. برو. فقط بگذار نم باران بزند به دیوارهای آجری. بوی خاک که پیچید و مرگ را آغاز کردم برو .  آن چنانی که تو عزم کردی به سمت در انگاری که از اول نبودی و نیامدی. بی شک عصرهای پاییز را باید تنها قدم زد...

+آن بالایی عشق را آفرید. امید را آفرید ماه تاب را و تو اما یاس را جدایی را شب را ...

/ 0 نظر / 19 بازدید